کاش میشد،مردی رو داشت که کیرش هیچ وقت نخوابه …

پورتال جامع سکسی ایرانیان

این سایت حاوی مطالب سکسی میباشد،که ممکن است با عقاید شما سازگار نباشد،چنانچه مایل به خواندن اینگونه مطالب نیستید،سایت را ترک فرمایید

واپسین

شقایق 2

ادامه داستان را از زبان بابام بشنوید:
من وقتی که به ایران آمدم چون هم نامم را عوض کرده و هم کمی از نظر قیافه تغییر کرده بودم کسی از من شناختی نداشت که برام مشکل حکومتی داشته باشه واسه همین هم بعد از مدتها به کمک یکی از دوستانم که در ایران بود وارد ایران شدم وچون در کانادا که بودم شرکت داشتم شعبه ای از این شرکت را در ایران دایر کردم وبعد از چهار سال که در ایران فعالیت داشتم مشغول گذران زندگی ام بودم وچون خاطرات گذتشه من از بین رفته بود ویادم نمی آومد که قبلاً زنی داشتم یا پدر زنی و غیر ه و اصلاً توی بحر این چیزا نبودم و همش مشغول کارم بودم تااینکه از طرف اون دوستی که داشتم از رازی مطلع شدم
و اون راز این بودکه من یه بچه دارم اصلاً باورم نمی شدکه بچه ای دارم ومن از اون بی خبرم خلاصه بعد از چند ماه تحقیق و بررسی وجمع آوری اطلاعات مطمئن تر شدیم که پدر زنم زنده است و بعداز کلی گشتن ودوندگی سرانجام آدرس برادر خانمم را پیدا گردم در اولین برخورد من با برادر خانم اونکه اصلا من را نمی شناخت ومنهم اورا و لی یه حس درونی خوبی نسبت بهش داشتم بعد از معرفی شدنمون با برادر خانم که اون فکر می کرد من در خارج مرده ام روبوسی کردیم و اون از من سوالها می کرد ومن هم جواب میدادم واون گفت که از خانمت نمی پرسی که دوستم، اتفاقی که برای من افتاد بود برای برادر زنم توضیح داد که من هنوز فقط 25 درصد از خاطرات گذشته ام را دارم و بقیه اش یاد م نیست بعداز کلی صحبت که چه کار می کنم و او چه کار می کنه از بین صحبتهاش فهمیدم که کار درست حسابی نداره و در حد بخور نمیری درآمد داره وقتی که شنید من یه شرکت چند ملیتی دارم و شعبه ای هم در ایران دارم خوشحال شد و بعد قرار گذاشتیم تا من حتما یه سری به پدر زنم بزنم در مورد بچه هم ازش سوال کردم و گفت که الان 17 سالشه ونمی دونه که اصلاً بابایی بوده یا نه .
خلاصه بگذریم قرار شد فرداش برم خونشون آقا ما که مردیم و زنده شدیم تا ساعت موعد مقرر فرارسید خودما شیک شیک کردم طوری که مثل یه جوون 28 یا 30 ساله می موندم در حالی که من 42 سالم بود رسیدم دم در خونشون در زدم یه خانم خیلی خوشگل وناز در را واسم باز ش کردو سلام کرد بعد دیدم یه پدر مرد وپیر زن و برادر خانم و یه خانم دیگه و چند تا بچه همه آمدن بیرون ومنهم چون شناختی از هیچ کدونم نداشتم فقط با برادر خانمم که قبلاً دیده بودمش حرف زدم وبعد علی برادر خاننم یکی یکی جمع خانواده را به من معرفی کرد که در آخر گفت این هم شقایق خانم دختر گل شما در حین معرفی با همه خوش بش کردم ودر آخر وقتی نوبت شقایق شد و معلومشد که دخترمه بغلش کردمه وبوسیدمش وگریه می کردم چنان محکم بغلش کرده بودم که از خودم بی خودشده بودم شقایق هم گریه می کرد وقتی به همه نگاه کردم همه خانواده در حال گریه کردن با من وشقایق بودند جوی دیگه بود اصلا فکر این را نمی کردم که بچه ای داشته باشم اون هم دختر بعدش به این زیباییو خوشگلی بدن پری داشت و خیلی نرم سینهاش هنوز ندیده بودولی معلوم بود که وجود داره تا به این جا من شقایق را از روی چادری گلی که داشت دیده بود بعد با همراهی پدر زنم مصطفی وارد حیاط شدیم وپر از دخت بود تابب و غیره وبعد رفیتم داخل خونه .
در تمام این مدت شقایق را به خودم فشارش می دادم و بوسش می کردم و اصلاً باورم نمی شد معلوم بود شقایق هم اینطور فکر می کرد و باورنمیکرد که من باباش باشم در تمام این لحظالت مصطفی و علی و حکیمه خاتون مادر زنم همه حرف می زند ولی بخدا من اصلا صدای هیچ کدومشون را نمی شیندم مثل اینکه من تو ی یه دونیای دیگه بود و همش شقایق را به خودم فشار می دادم در این فشارها گاهاًمی شد که من سینهای شقایق را هم فشارشون می دادم و بوسش می کردم بعد از یک ساعت دیگه متوجه شدم که آروم همه من و شقایق را تنها گذاشتن تا پدر ودختر باهم تنها حرف می زدیم در این اتاق ما تنهابودیم ومنوشقایق هنوز همدیگرا بغل کرده بودیم واقعاً هنوز دلم نمی خواست از شقایق جدا بشم و اونهم همین تور.
همین جور که بغلم بود ازش حالش پرسیدم و چند سالشه وخیلی حرفهای دیگه ، شقایق هم دیگه الان یه پاش اونور و یه پاش این ور بود ومن مدام بوسش می کرد انقدر بوسش کرده بودم که لپهاش قرمز شده بود در همه این بوسیدنها 50 درصدش مال لباش بود اونقدر از لباش بوسیده بودم که دیگه تبدیل شده بود به کمی مکیدن
یه مدتی گذشت دیگه شقایق تو حال خودش نبود احساس کردم که شقایق خیلی خوش می آید راستش من هم خیلی خوشم آمده بود نمی دونم شاید 1 ساعتی می شد که ما تنها توی اتاق باهم بودیم وتو این مدته هم فقط همدیگه را می مالید باور کنید که شقایق اصلاً بوسیدن بلد نبود ولی دیگه داشت لباهای من هم می خورد چند لحظه ای از خود بی خود شدم وچنان لباش را می خوردم و زبانم با زبانش قفل کرده بودم که یک لحظه احساس کردم که شقایق به شدت می لرزه شاید 10 ثاینه ای لرزش ادامه داشت وبیحال همینطور توی بغل آروم شد بعد 5 دقیقه باز هم نوازشش کردم حالش جا آمد ازش پرسیدم چی شده بابا گفت بابا نمی دنم اما مثل اینکه توی آسمونها بودم ( در آن لحظه فهمیدم که شقایق ارگاسم شده برای اولین بار) چون همینطور که بغلم نشسته بود جلوی شلوار من را هم خیس کرده بود مشخص بود که آبش اومده بود بعد به شوخی گفتم بلا اینا دیگه چی هستند دستما به سینه هاش می یزدم….

ادامه دارد

شقایق

این قضیه مال چند سال پیشه و 80 درصدش واقعیت داره .
من شقايق 30 سالمه ماجراي كه مي خوام تعريف کنم مربوطه مي شه به 17 سالگي ام .
وپدرمم كه به خاطر مسائل سیاسی قبل از تولد من به خارج فرار کرده بود ومادرم را هم غیابی طلاق داده ولی مادرم بعد 12 سال از تولدم به خاطر یک تومور عمرشا داد به شما ومن تنها شدم وپیش بابا بزرگمومادر بزرگم زندگي مي كردم ،
بابا بزرگم بزرگ فاميل هم بود ، خيلي هم مذهبي ، وخونه شون هم سبك پدر سالاري بود يعني هر چه بابا بزرگه مي گفت اون مي شد بابا بزرگم مردی بودی سنتی ومذهبی وضع مالی بابا بزرگم هم تعریفی نداشت ودر حد بخور نمیر مسمتری می گرفت اما این فقط خرج دوا ودکترش می شد ودر این بین دائیم کمی کمکش می کرد ولی نه زیاد کلاً زندگی فقرانه ای داشتیم.
من که کلاس سوم دبیرستان را تمام کرده بودم و سال چهار دبیرستانم مونده بوداز نظر قیافه هم خوشکل و بدن سفید و اندام خیلی رو فرمی داشتم.
( کمی شبیه این عکس اما از این بهتر بودم )

sweet-adri-big-picture-010
کلا ً بگم که مثل مانکها بود ( البته تعریف از خودم نیست چون این را بقیه هم می گفتند ) خوشگلم هستم در تمام این مدت که از عمرم گذشته بود خیلی چشم وگوش بسته بودم و نسبت به همسنان خودم اصلاً چیزی نمی دونستم ومذهبی ترهم بودم و اصلاً آرایش نمی کردم ویا بهتر بگم نمی دونستم آرایش چیه معنیش را نمی دوستم خلاصه این طور بدونن که واقعاً هیچ چیزی ای مسائل روز جنسی وغیر و غیر نمی دونستم و هیچ توجهی هم نمی کردم به خاطر این نوع اخلاقم اصلادوستی نداشتم و اگر هم دوستی داشتم در سطح سلام وعلیک بود و خیلی ها از من دوری می کردندروز گار به همین منوال می گذشت كه به طوری اتفاقی شنيدم كه ميگفتن كه بابام از خارج اومده . خلاصه بابا بزرگه راضي شد كه بابام بياد خونه ومنو را ببينه . پيام را همون روز به بابام رسوندند .

فرداش بابام با سه چمدان پر به خانه اومد همه توي خونه منتظر پدرم بودند من هم كه از همه بيشتر دلم ميخواست كه اون را ببينم چون ، من اورا نديده بوديم وقتی که جلوی درب خونه بابا را دیدم اصلاً فکر این را نمی کردم که بابام ایقدر جوون خوش تیپ باشه خلاصه واقعتش در یک نگاه شیفته بابایی شدم .
خلاصه اومد خونه و با همه خوشوبش كرده ومنو هم بيشتر بغل مي كرد لازم به ذکرم که من تا قبل از اینکه بابام منو بغلم کنه تا به حال هیج مردی منو بغل نکرده بود و این اولین بغل گیری من بود ، که واقعاً به هم حال می داد بعد همه رفيتم توي اتاق بزرگ مهمون جمع شديم من كه ديگه خيلي خوشحال بودم كه بابام اومد خلاصه بابا به همه يه سوغاتي داده وبه بابابرزگم يك ساعت اصل از ساعتهاي ساخت كشور سوئيس داده كه بابابزر گم خيلي خوشش اومده بود بعد از يه دو ساعتي كه همه با بابام حرف مي زدنند راجع به اينكه اين مدت هيچ خبري از او نبود مي پرسيدند كه بابام گفت كه دو سال بعداز رفتنش به خارج اونجا تصادف مي كنه ويك سال توي اغماء بود و پنچ ساله هيچ خاطره از گذشته به ياد نمي آورد وکاملاً فراموش کردم تا اين كه به طور تصادفي يكي از دوستاش توي مونترال بابام را مي شناسه وكمكش مي كنه كه گذشته اش را به ياد بياره حالا هم بعد تصادف که 10 سال می گذره هنوز هم خيلي از مسائل يادش نمياد.
اصلاً اسم ايراني يادش نمياد ولي دكتراش گفته بودند كه اگر با افرادي كه در گذشته ش بوده معاشرت و رفت و آمد داشته باشه مي تونه خاطراتش را به ياد بياره .
با بابا كمي خلوت تر کردیم و بابام هم بيشتر منو بغل مي كرده و مي بوسيد راستش من هم خيلي خوشم مي اومد كه منو مي بوسه و بغلم مي كنه چون تا اون موقع مردي منو بغل وبوسم نكرده بود باهم رفيتم توي حياط كه بزرگ و خيلي درخت ميوه هم داشت دستم همه اش توي دست بابام بود و با هم حرف مي زديم و مي خنديدم كه به تاب رسيديم وبا هم سوار تاب شديم ومن توي بغلش نشوندش در حين تاب بازي بابام چندبار دستش نه عمدي به سنيه هام خورد و خيلي خيلي خوشم اومد وضعيت سنيه هام هم خيلي بزرگ هم نبود وخيلي هم كوچك. در ضمن من كمر باريك و باسن بزرگي دارم قدم هم 170 سانته بعدش باهم رفتيم توي اتاقم يكي از چمدان هاش را هم توي اتاق من آورد وگفت اين چمدان همه اش مال منه من هم با كنجاوي گفتم چي هستش گفت بيا بازش كن و ببين باز كردم وكلي لباس برام آورده بود و خيلي هم قشنگ و گران قيمت بودند پرديم بغلش و بو سيدمش و اون هم محكم بغلم كرده وبوسيد اما از لبام .

ادامه دارد…

Technorati Tags: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

حشری کردن آقای دکتر (قسمت اول)

حشری کردن آقای دکتر (۱و ۲)

مدت زیادی بود واسه يه مسئله مربوط به زیبائی به طور مرتب پیش یه دندونپزشک هیز ميرفتم .
طرف خيلى سر و گوشش میجنبید و سعى ميكرد هر جور شده ما رو بلند كُنه ولى من بهش پا نمى دادم
يعنى نه پسش ميزدم نه پا ميدادم.
بار آخر غير از اينكه حين معاینه كلى دستمالیم كرد ٫ یه بارم لبمو بوسيد با اینحال هیچوقت بهش محل نمیدادم و همیشه یه جورائی دکش میکردم .
البته قبلا هم چندباری از این پرروبازیها در اورده بود که با بدخلقیای من به بن بست خورده بود
خلاصه طرف حسابى واسم راست كرده بود.
اینبار از پيشش كه برگشتم هوس كردم يكم سربه سرش بذارم .
واسش
sms دادم “ اين دفعه لبت برعکس خودت خيلى شيرين بود
پشتش از شدّت كف بهم زنگ زد … جوابشو ندادم
خيلى از این بازی خوشم اومد. هوس كردم بيشتر سركارش بذارم و باهاش بازى كنم.
اونروز بعد از دو سه باری که تماس گرفت بالاخره جواب دادم
بعد از كلى قربون صدقه رفتنم بهم گفت لبای خودتم خيلى خیلی خوشمزه بود
جواب دادم … حالا من حالم بد شد و يه چيزى گفتم … تو هم جدی گرفتی ؟
گفت … يعنى جدى جدی با يه بوسه حالت بد شد…؟
گفتم ارررررررره… خیلیییییی
و با یه لحن متعجبانه ادامه دادم … البته
و سكوت كردم
پرسید … البته چى خوشگلم ؟
گفتم … ممممممم … البته فقط واسه اون بوسه كه نبود
گفت … پس واسه چى بود
جواب دادم …با اون همه دستمالى كه تو كردى … معلومه آدم حالش بد میشه ؟؟؟
خنديد و گفت بابا کدوم دستمالیی… حالا اکه حين درمان گاهى دستم بهت بخوره ميشه دستمالی؟
با يه ناااااز و عشوه خاصیییییی گفتم
درمان ؟ چه درمانى … كم مونده بود منو بکن….( با شیطنت بقیه حرفمو خوردم و نگفتم …بکنی )
يه كم سكوت كرد … كف كرده بود بدبخت … اصلا انتظارشو نداشت
بعدش با يه صداى لرزون گفت اى منحرف
خنديديم !
پرسید… نمیخوای بیای پيشم ؟
جواب دادم دكتر توئى تو بايد بگى كی لازمه بيايم
گفت… علی الحساب این توئی که بايد منو درمان كنى
خنديديم و گفتم
ok پس با منشیت هماهنگ ميكنم
اونم گفت باشه … منتظرت میمونم
و يكم حرفهايى عادی و بعدشم خدافظى

چند روز بعد واسه اينكه برم پيشش اول از منشیش وقت گرفتم گفت چهارشنبه ساعت 9 شب بيا
به خودم گفتم به بهانه تعویض ساعت بهش زنگ ميزنم تا یه کم داغش كنم

بهش زنگ زدم .. جواب نداد
يه ساعت بعد داشتم رانندگى ميكردم كه خودش تماس گرفت
با عشوه بهش گفتم نبینم دیگه جوابمو ندیااااااا
گفت ببخشید … آخه تنها نبودم … مریض داشتم
گفتم .. وااااااااا مگه ميخواستى چى كار كنى
اونم گفت با يه خانمِ خوشگلى مثل تو که نمیشه جلو مردم حرف زد
گفتمش
eeeeee ؟ تورو خدا !!!! …
و با عشوه تمام ادامه دادم .. دکتر … یه سئوال بپرسم راستشو میگی ؟
آره عزیزم بپرس
منشیت میگفت من خوشگلترین مریضی هستم که تا حالا داشتی … راست میگه ؟
( این جمله رو واقعا از منشیش شنیده بودم )
آب دهنشو قورت داد و گفت خودت كه ديدى … اونقده خوشگلى كه از روز اولی كه اومدى نتونستم جلو خودمو بگيرم
گفتمش آهااا … جلو خودتو نمیگرفتی چه میکردی !!!! … تو همه مریضاتو اینقده دستمالی ميكنى ؟
اونم گفت نه بابا …هر دختری که اندازه تو تحریک کننده نیست

مث سگ دروغ میگفت
خبرِشو داشتم كه با بیشتر بیمارای ترگل پرگلش همین برنامه ها رو داشت
واسه همینم بود که میخواستم حالشو بگیرم
بحثو عوض کردم و بهش گفتم ساعت 9 شب بهم وقت دادن … نميشه صبح بيايم ؟
گفت صبحو بیخیال شو … زیادی شلوغه
گفتم پس لااقل ۷ بيايم كه تا ۹ تموم شم … ديره به خدا… حسش نیست
گفت بااااااااااشه اگه اینجوری ترجیح میدی ایرادی نداره ۷ بيا
گفتم الكى نگي از۷ بیام اونجا معطلم بکنی …اگه معطل بشم ناراحت میشم حالتو میگیرما
گفت چه بداخلاق … وقتى ميگم ۹ مطمئن باش بیخود نمیگم
گفتم اى بدجنس …. جور كردى خلوت بشه .. ها ؟ …راستشو بگو .. .چی تو کلته ؟
گفت چیزای خوب خوب … خلوت باشه راحتتریم
با عشوه سوال کردم وا … مگه میخوای چیکار کنی که میخوای خلوت باشه ؟؟؟
اونم جواب داد میخوام جیگرتو بخورم خانوم بلا

صدامو خمار کردم و گفتم بدجنس … با ماشینما … نمیگى حالم بد شه چپ كنم ؟
گفت … ووی خدا … حالت بد شد ؟ … پس زودی بیا تا درستت کنم

جواب دادم يجورى ميگى آدم ميترسه … نكنه میخواى همونجا بکن…….( بازم حرفمو خوردم و نگفتم بکنیش …!!! )
ساكت شد … بیچاره داشت شاخ در میوورد
منم گفتم
نخیر … اصلا از اين حرفها نيس … به شرطى ميام كه اذيتم نكنى ها

اونم جواب داد چقده تو منحرفى … خودت که میدونی من فقط دنبال اینم که درمانت كنم
جواب دادم اره جون خودت
ok همون ۹ ميام
بعدشم خدافظى كرد
از صدای لرزونش مشخص بود که حساااابى دیوونش کردم و تو کارم موفق بودم

….

روز موعود رسيد
تصميم گرفته بودم حسابى بچزونمش
… حشريش كنم … تا لب چشمه ببرم و تشنه و له له زنون برش گردونم
با خودم گفتم تا آخرين حد می برمش … اینقده بهش حال ميدم که از شق درد بمیره ولى نمیذارم کاری بكنه
خیالم راحت بود که تو مطب کاری ازش برنمیاد
آخ كه چقدر اذيت كردن اين مردای حشرى حال ميده
خيلى….خوشم مياد
دیووووووووووووووونش ميكنم

موهامو كه مِش زده بودم رو چندنخ ٫ چندنخ جدا جدا كردم و کلیپس زدم
ميدونستم با این تیپ خيلى خوشگل ميشم ..
خصوصا وقتى نصف بیشترشو از زیر شالم بدم بیرون
من تو آرايش كردن خيلى واردم
اينكارو هم جورى ميكنم كه يه شاخه كمرنگ و يه شاخه پر رنگ بشه
نميدونم میفهمين چى ميگم يا نه ولى خيلى خیلی توپپپپپپه
….
يه دامنِ خش خشی پام كردم كه اگه بخواد پامو دستمالی كُنه جنس پارچش حشری تر بکنتش
يه مانتوی تنگ ، اندامى و کوتاه هم پوشيدم كه حسابى بهم مى اومد
با يه صندل سفيدِ توپ كه پاهامو حسابى وسوسه انگیز ميكرد
تا آخرين حدى هم كه ميتونستم آرايش كردم
رفتم جلوی آینه
wow خیلی خیلی تحریک کننده شده بودم

با شوهرم و پرهام پسر کوچولوی پنج سالم رفتيم دكتر
از بخت بد تا اومدم آماده شم تب پرهام خان ما هم شروع شد
کاریش نمیشد کرد … شانس بد ماست دیگه
رفتیم مطب
تیپم اونقده خفن شده بود که پامو که گذاشتم تو مطب همه نگاهها بهم خیره شد
حتی منشیش (خانم احمدی ) با نيگاش داشت منو ميخورد … چه برسه به بقيه مريضا

سر ساعت ۹ اومد بيرون … معلوم بود میخواست ببينه اومدم یا نه
نگام كرد … نگاش روم مووند … چشاش كاملا گرد شده بود
من همیشه تیپ میزدم و آرایش میکردم ولی خدائیش تیپ و آرایش امروزم زیادی سکسی بود
….

منم با يه نگاه پر از نياز
به صورتى كه هيچ كسِ ديگه اى متوجه نشه آروم با چشام سلامش كردم
كف كرده بود … منشیش پرسيد این ساعتو واسه خانم دهقان رزرو کردیم .. بگم بيان تو ؟
با كلى مكث گفت نه دندونای ايشون خيلى كار دارن … بقيه وضعشون چجوریه
گفت دوتا مريضِ دیگه هستن كه ……
حرفشو قطع كرد و گفت
ok اول اونا رو بفرست … مریض دیگه ای هم قبول نكن

رو كرد به شوهرمو گفت
شرمنده آقاي … دندونای خانمِ شما خيلى كار داره
اگه اجازه بدين كه بقیه بيخود معطل نَشَن ممنون ميشم
شوهرم هم گفت خواهش ميكنم طوری نیست

دستامو گذشتم رو قلبم ، گوشه ی لبمو گزیدم و با عشوه نگاش كردم
يعنى اى بدجنس … دارم ميترسم
يه لبخندِ موزیانه زد و رفت تو

يه احساس خاصی داشتم … با اينكه هوا نسبتأ گرم بود يكم ميلرزيدم
معطل شدن تو اتاقِ انتظار یجوری قلقلکم میکرد

همه مريضا كه ويزيت شدن و رفتن منشیه رو به من كرد و گفت :
شما بفرمائین تو خانومِ دهقان ( اسمها همه مستعار هستن )
منم شالمو كشيدم عقب تا موهام بيشتر پيدا شه و رفتم تو
منشیه خودش هم پشت سرم باهام اومد تو

مطب دوتا یونیت توى دوتا اتاقِ بغلِ هم داشت
منو راهنمائی كرد اتاقِ دوم كه اگه در اصلی باز هم بود هر اتفاقی اونجا میفتاد بازم هیچي از بیرون پيدا نبود

يه حسى بهم گفت اينكارش کاملا عمدیه
تنم مور مور شد
آخه اونجا زیادی دنج بود و راحت میتونست بکنتم
قرار نبود که بیام بهش بدم … فقط میخواستم با حشری کردنش حال کنم ..
پس باید جلو اینکارشو میگرفتم

با نااااااااااز گفتم نههههههههههه…تو رو خدا
اينجا نههههههههههههههههههه..
من از اينجا خوشم نمى آد

دكتره كه داشت ديونهِ ميشد و با نگاش داشت منو ميخورد گفت
چيه خانومِ دهقان ؟ … اونجا خیلی بهتره ها
با عشوه گفتم نه … من از اونجا خوشم نمى آد … خيلى گرمه به خدا
با ناراحتى به منشیش گفت پس همين یونیت رو واسشون آماده کنین

منشیه که رفت واسه آماده کردن اون یکی یونیت
آرووم اومد واساد پشت سرمو درِ گوشم گفت قرارمون این نبودا
منم با شیطنت بدنمو عقبتر کشیدم … جوری که لبش تقریبا رو لاله گوشم بود و گرمای سینش پشت کمرم
جواب دادم …. میخواستی معطلم نکنی … دارم برات
ملتمسانه و آروم جواب داد … مجبور بودم
شونه هامو بالا انداختم یعنی به من چه
منشیه آمادگی یونیتو اعلام کرد ٫جلو چشای تشنه دکتره خرامان خرامان راه افتادم
درحالیکه با تشنگی تمام با چشام به نگاهش خیره شده بودم خوابیدم رو یونیت
منشیه يه سرى كاراي اوليه رو انجام داد و رفت بيرون
در رو هم پشت سرش بست

موهای خيلى بلندی دارم ٫ اونقدر بلند که بالاجبار جمعش كرده بودم پشت سرم
واسه همینم سرم یه کم به سمت جلو خم بود و نميتونست درست تو دهنمو ببينه
چونمو بالا گرفت و گفت پشت موهای خوشگلتو باز كن سرت خم شه عقب

جوابش دادم بذار همينجورى باشه موهام خراب ميشه
ميخواستم توجهشو به موهای جلوم جلب كنم
نيگاش كرد و گفت جلوش خيلى خوشگل شده ولى من موىِ پشت بسته دوست ندارم
جواب دادم منم دوست ندارم اين خوشگلى به هم بخوره پس بى خيال باز کردنش شو
اونم يه جوووووووون گفت و بعد در مورد دندونو اينا حرف زد و معاینشو شروع كرد

یه کم که باآینش توی دهنمو وارسی کرد لباشو اورد جلو که لبمو ببوسه
آروم پسش زدم و بهش گفتم از حالا گير نده … كارتو بكن
اونم گفت خوب ميخوام كارمو بكنم ديگه
یه چش غره بهش رفتم و بهش گفتم : کارت الان معاینه منه آقا
اونم آهی از ته دل کشید و به كارش ادامه داد

ولى داشت حينِ كارش یه جورائی باهام ور میرفت
با دستاش هى صورتمو نوازش ميكرد و با انگشتش لبامو و با بدنش تنمو
یکم که گذشت گفت : میشه یه لحظه سرتو بالا بگيری ؟
تا سَرَمو بالا كردم يه بوسِ كوچيك و محكم از لبم گرفت و به كارش ادامه داد

بعد از يه كم سكوت ٫ حينِ انجام کاراش يه دفعه گفت خیلییییییی منحرفیا … اینا چی بود پشت تلفن میگفتی
منم با یه حسسه خاص جواب دادم منحرفش كردى
گفت خودتم هم ميكنم خانوم خوشگله

wowwww تنم لرزيد … چه زود رفت سراغِ اصلِ مطلب
منم جواب دادم

تو رو خدااااااااااااا!!!!!!!!! ؟؟؟؟
فکر میکنی بتونی ؟
دکتره گفت : آره … خوبم میتونم
جوابش دادم : عمرا …. ميايى امتحان كنيم؟

مثلا ميخواستم بگم يعنى عمرا نمى تونى
ولى اون فكر كرد منظورم اینه که بيا منو بكن

البته واسه من كه ميخواستم حشريش كنم و باهاش بازی كنم ايرادى نداشت همچی فکری کنه

پر رو همين طور كه كاراشو انجام ميداد
گفت : خونه خالى ميايى؟
گفتم دارى؟
گفت جور ميكنم
با نااااااااااااز گفتم كى ؟ … الان میخواما
گفتش يعنى اینقد عجله دارى؟
گفتم اوف اره خیلییییییی

خنديد و به كارش ادامه داد ولى من داشت بدنم مور مور ميشد
بعد از اون دیگه بینمون سكوت برقرار شد البته بازم ضمن كارش باهام ور ميرفت

بعداز یه مدت ميخواست يه چيزى رو تو دهنم سوراخ كُنه انگار کارش نمیشد
همینطور که داشت کارشو میکرد گفت حالا اگه ما تونستيم اينو سوراخ كنيم درسته
با شیطنت گفتم تو عرضه ی سوراخ كردن ندارى
……..
یهوی سينمو از رو گرفت و فشارش داد
خيلى خوش خوشکم شد چشمامو بستم و سَرَمو بالا گرفتم
بدجورى دلم ميخواست لباشو بچسبونه به لبم و شروع كُنه
واسه همین يه ووووووووووووووووووویه خوشگل كشيدم كه حشريش كنم
ولى اون نامرد رفت سراغِ معالجش
اى گور پدرِ اين معالجه

معلوم بود حشرى شده بود ولى انگار كارش اجازه نميداد شروع كُنه
به كيرش كه نگاه ميكردم راااااست كرده بود بدجور
و سعى ميكرد يجورى خودش و كيرشو به پاهام بماله و بچسبونه
هى با دستش با صورتم بازى ميكرد
منم به بهانه اينكه مثلا درد دارم ناله های حشرى كننده ميكردم
…وووووووووویییییییییییییی … دردم مياد …
….اووووووووووووفففففففف دارم اذيت ميشم….
…. اوووووووووخخخخخخخخخ یواشتررررررررر … تو رو خدا …
ديدم بايد بيشتر اذيتش كنم که شروع کنه
حالا ديگه خودم بيشتر تنم مى خواريد
يه زن قبل از من تو بود

همينجور كه داشت كار شو ميكرد
گفتم راستى … مى گما اين خانومه كه قبل از من تو بود بيرون نیومدا ….!!!!
من نديدمش !
با خنده گفت : شوخى ميكنى … ؟
گفتم باور كن … بيرون نیومد …شايد خوردیش ؟

موذیانه جواب داد : نه خانوم خوشگله اگه قرار به خوردن کسی باشه تو رو ميخورم

صورتمو تو دستش گرفت و ادامه داد … خانوم خوشگلا رو بايد خورد
با كلى عشوه بهش گفتم
e ؟ خانوما باید تو رو بخورن يا تو خانوما رو …؟

چشاش گرد شد … حشرش بالا زد و
يه دفعه شالمو از رو سینم کنار زد
یقه مانتوم خيلى باز بود … تا روى قاش سينم
حمله کرد زير و شروع كرد به خوردنِ گردنم و هى قربون صدقه ام ميرفت….
منم شروع كردم به آه و ناله كردن ….
Wow … تو رو خدا…. دارى چى كار ميكنى ….
و سرشو گرفتم
يكم گذاشتم بخوره و مثلا مقاومت ميكردم
ولى داشتم حاااااااااااااال ميكردم
حرف نداشت خيلى باحال بود

يكم كه گذشت گفتمش

e ? e? e? .. دست درازى ؟ …. گردن خورى ؟
و آروم و با ناااااااااز زدمش عقب

رفت عقب … نيگام كرد و گفت چقده لطيف و خوشمزه است لامصب
اومد جلو كه بغلم كُنه و لبم رو ببوسه
نذاشتم وبا نااااااااززز
انگشتِ اشارم رو جلو صورتش تكون دادم و گفتم
nenenene … کارتو بکن دکتر ….
اونم با يه صداى تشنه جواب داد : حالا نمیشه جاى كارم تو رو بكنم جونى ؟

سَرَمو كج گرفتم …با گوشه چشام يه نگاه پر از تعجب بهش كردم
انگشتمو جلوش تكون دادم و باز گفتم
nenenene
اونم سریع انگشتمو با دستش گرفت
همين طور كه داشت تو چشای حشريم نگاه ميكرد … انگشتمو گذاشت تو دهنش
يه چندتا ليس زد و گفت … بااااااااااشه
و رفت سراغِ بقيه معالجش
اه لعنتى

يكم كه كاراشو كرد
البته لازم نيس بگم كه حينِ كار هى باهام ور ميرفت
دستشو ميذاشت رو روونام و اونا رو از رو دامن ميماليد
هى صورتمو ناز ميكرد
پاهاش و بدنش رو كه تا حد ممكن از همون اول چسبونده بود بهم
گرماى بدنش حسابى بهم حال ميداد
منم خودمو زده بودم به نفهمى و هى واسش مثلا از درد نااااااله ميكردم

این داستان ادامه دارد …

 

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.